فناوری

دموکراسی کد: آیا پروتکل‌های بلاکچین واقعاً غیرمتمرکزند یا الیگارشی‌های جدید؟

طلوع وعده‌ها: چرا بلاکچین را دموکراسی دیجیتال نامیدند؟

تصور کنید در سال ۲۰۰۸، در بحبوحه فروپاشی مالی جهانی که اعتماد به بانک‌ها و نهادهای متمرکز را به پایین‌ترین سطح تاریخ رسانده بود، شخصیتی گمنام به نام ساتوشی ناکاموتو وایت‌پیپری منتشر می‌کند. این سند نه فقط یک فناوری جدید، که یک بیانیه سیاسی-اقتصادی بود: «نسخه‌ای کاملاً همتا‌به‌همتا از پول نقد الکترونیک که اجازه می‌دهد پرداخت‌های آنلاین مستقیماً از یک طرف به طرف دیگر ارسال شوند، بدون اینکه از یک موسسه مالی عبور کنند.» این جمله به تنهایی یک اعلام جنگ به ساختار قدرت مالی جهانی بود.

اما وعده فراتر از پول بود. مفهومی که بعدها «بلاکچین» نام گرفت، به عنوان یک ماشین حقیقت غیرمتمرکز معرفی شد. دفتر کلی که نه در یک سرور، بلکه روی هزاران کامپیوتر توزیع شده نگهداری می‌شود و هیچ قدرت مرکزی نمی‌تواند آن را دستکاری، سانسور یا متوقف کند. این ایده به سرعت به یک ایدئولوژی تبدیل شد: «کد قانون است.» در این جهان‌بینی، اعتماد به انسان‌ها و نهادها با اعتماد به ریاضیات و کد جایگزین می‌شود. دیگر نیازی به اعتماد به بانک مرکزی برای مدیریت عرضه پول نیست، الگوریتم این کار را می‌کند. دیگر نیازی به اعتماد به فیسبوک برای مدیریت شبکه اجتماعی نیست، یک سازمان خودگردان غیرمتمرکز یا دائو این کار را خواهد کرد. این وعده، وعده یک دموکراسی دیجیتال رادیکال بود؛ جهانی که در آن هر شرکت‌کننده یک رای دارد و قدرت از طریق اجماع توزیع می‌شود، نه از طریق فرمان.

ریشه‌های فلسفی این جنبش به مکتب سایفرپانک‌ها در دهه نود بازمی‌گردد؛ گروهی از رمزنگاران، برنامه‌نویسان و فعالان مدنی که رمزنگاری را ابزاری برای آزادی فردی و مقابله با نظارت دولت‌ها می‌دانستند. آن‌ها رویای جامع‌های را در سر می‌پروراندند که در آن حریم خصوصی و آزادی تراکنش، نه با لابی‌گری سیاسی، که با قدرت تغییرناپذیر کد تضمین شود. بلاکچین قرار بود تحقق فنی این رویا باشد. استعاره‌های سیاسی عمیقاً در گفتمان این فضا ریشه دواند. استخراج‌کنندگان، «شهروندان» شبکه‌ای هستند که با تامین قدرت پردازشی خود، امنیت شبکه را تامین و در ازای آن پاداش دریافت می‌کنند. گره‌های کامل، «نمایندگان مجلس» این دموکراسی هستند که اعتبار تمام تراکنش‌ها را مستقلاً تایید می‌کنند. یک تراکنش زمانی معتبر است که «جامعه» آن را تایید کند. این واژگان صرفاً تشبیهات ادبی بی‌ضرر نبودند؛ آن‌ها چارچوبی ذهنی ساختند که در آن، بلاکچین نه فقط یک پایگاه داده توزیع‌شده، که یک نظام سیاسی جایگزین و برتر تلقی می‌شود.

این وعده چنان قدرتمند بود که فراتر از جامعه فناوری نفوذ کرد. رسانه‌های جریان اصلی از «انقلاب بلاکچین» نوشتند، دولت‌ها به فکر استفاده از آن برای انتخابات الکترونیکی افتادند و شرکت‌ها به دنبال زنجیره‌های تامین شفاف با آن گشتند. ایده حذف واسطه و توزیع قدرت وعده‌ای چنان اغواگر بود که پرسیدن سوالات بنیادین در مورد امکان‌پذیری عملی آن را به یک تابو تبدیل کرد. هر کس که از تمرکز قدرت در این سیستم‌ها سخن می‌گفت، متهم به «نفهمیدن» فناوری یا «همدستی با سیستم قدیمی» می‌شد. اما پانزده سال پس از تولد بیت‌کوین، زمان آن رسیده که از این هیجانات اولیه فاصله بگیریم و با نگاهی سرد و بی‌طرفانه، کالبدشکافی کنیم که «دموکراسی کد» در عمل چه شکلی به خود گرفته است و آیا واقعاً اربابان قدیمی را از تخت به زیر کشیده، یا صرفاً تاج آن‌ها را بر سر پادشاهان جدیدی گذاشته است که چهره‌ای از کد و ریاضی به خود گرفته‌اند.

معماری قدرت: آن سوی نقاب غیرمتمرکز بودن

برای درک شکاف عمیق بین شعار و واقعیت در بلاکچین، باید از استعاره‌های سیاسی فاصله بگیریم و به معماری فنی-اقتصادی آن با دقت بنگریم. تمرکززدایی یک مفهوم صفر و یکی نیست؛ یک طیف است با لایه‌های متعدد. یک سیستم می‌تواند در یک لایه غیرمتمرکز و در لایه‌ای دیگر به شدت متمرکز باشد. نقد منصفانه باید مشخص کند که تمرکز دقیقاً در کجا رخ می‌دهد، نه اینکه صرفاً برچسب «غیرمتمرکز» را به کل سیستم بزند یا آن را رد کند.

معماری قدرت: آن سوی نقاب غیرمتمرکز بودن
معماری قدرت: آن سوی نقاب غیرمتمرکز بودن

نخستین لایه، لایه اجماع است؛ جایی که تصمیم گرفته می‌شود کدام تراکنش‌ها معتبرند و تاریخچه رسمی زنجیره چیست. بیت‌کوین از الگوریتم اثبات کار یا Proof-of-Work استفاده می‌کند؛ مسابقه‌ای برای حل معماهای ریاضی که در آن، کسی برنده است که قدرت پردازشی بیشتری دارد. اینجا نخستین گسل قدرت نمایان می‌شود. در تئوری، هر کسی می‌تواند یک ماینر باشد و در این دموکراسی شرکت کند. اما در عمل، دشواری استخراج و هزینه تجهیزات تخصصی به نام ASIC چنان بالا رفته که استخراج از یک فعالیت خانگی به صنعتی عظیم با انبارهای مملو از ماشین‌های خنک‌شونده تبدیل شده است. امروزه، سهم غالب قدرت هش بیت‌کوین در دست تعداد معدودی استخر استخراج بزرگ است. استخرها نهادهایی هستند که قدرت ماینرهای کوچک را تجمیع می‌کنند و پاداش را تقسیم می‌نمایند. در ظاهر، این کار دموکراتیک به نظر می‌رسد؛ ماینر کوچک هم می‌تواند سهمی داشته باشد. اما واقعیت این است که خود استخرها به بازیگرانی شبه‌بانکی تبدیل شده‌اند که می‌توانند بر سرعت تایید تراکنش‌ها، انتخاب تراکنش‌های داخل بلاک و در شرایط بحرانی، حتی بر سرنوشت پروتکل تاثیر بگذارند. وقتی بیش از پنجاه درصد قدرت هش یک شبکه اثبات کار در اختیار دو یا سه استخر باشد، خطر حمله پنجاه و یک درصدی نه یک احتمال تئوریک، که یک واقعیت ائتلافی است؛ واقعیتی که در آن، امنیت شبکه به اعتماد به حسن نیت و هماهنگی چند مدیر استخر گره خورده است.

اتریوم، به عنوان دومین بلاکچین بزرگ، با هدف کاهش مصرف انرژی و تمرکز استخراج، به الگوریتم اثبات سهام یا Proof-of-Stake مهاجرت کرد. در این سیستم، قدرت رای با میزان سرمایه‌ای که فرد در شبکه قفل می‌کند، نسبت مستقیم دارد. این یک تغییر بنیادین در فلسفه سیاسی شبکه بود: از «هر فرد، یک قدرت پردازشی» به «هر سکه، یک رای». این دقیقاً همان مدل حاکمیت شرکت‌های سهامی است که در آن، حق رای به تعداد سهام بستگی دارد. اگر در دموکراسی‌های سیاسی مدرن، شعار «هر نفر یک رای» را یک دستاورد تمدنی در برابر «هر دلار یک رای» می‌دانیم، اثبات سهام به وضوح قدرت را به سمت سرمایه متمرکز می‌کند. در اتریوم، برای تبدیل شدن به یک اعتبارسنج مستقل، به ۳۲ اتر یا اتر نیاز دارید که در زمان نگارش، رقمی معادل بیش از صد هزار دلار است. این یک سد بزرگ ورود است که یک الیگارشی از ثروتمندان دیجیتال ایجاد می‌کند. برای حل این مشکل، باز هم راه‌حل تجمیع سرمایه از طریق پلتفرم‌های استیکینگ متمرکز مانند لیدو فایننس ظهور کرده است که خود به یک لویاتان جدید تبدیل شده و امروز بخش عظیمی از اترهای استیک شده را کنترل می‌کند. به این ترتیب، با هدف فرار از تمرکز استخرها، شبکه به دام استخرهای استیکینگ افتاد.

لایه بعدی، لایه توسعه پروتکل است؛ جایی که کد نوشته می‌شود. اگر «کد قانون است»، توسعه‌دهندگان اصلی مشاوران عالی و قانون‌گذاران مادام‌العمر این قلمرو هستند. در بیت‌کوین، گروه کوچکی از توسعه‌دهندگان ارشد دسترسی نوشتن در مخزن اصلی کد بیت‌کوین کور را دارند. این گروه به طور رسمی هیچ قدرتی برای تغییر قوانین شبکه ندارند، زیرا گره‌ها باید به‌روزرسانی را بپذیرند. اما در عمل، این نابرابری عظیم دانش و تخصص است که قدرت واقعی را تعیین می‌کند. پیچیدگی کدبیس بیت‌کوین به حدی است که شاید تنها چند ده نفر در جهان واقعاً از پس درک و تغییر بخش‌های حساس آن برآیند. وقتی یک باگ بحرانی پیدا می‌شود، جامعه چه انتخابی دارد جز اینکه به توصیه‌های همین گروه کوچک اعتماد کند؟ این قدرت تعریف «بحران»، قدرت پیشنهاد راه‌حل و قدرت پیاده‌سازی آن، یک قدرت نرم اما بی‌نهایت موثر است که در پس نقاب حاکمیت گره‌ها پنهان می‌شود.

در نهایت، به لایه دسترسی و رابط کاربری می‌رسیم. وعده غیرمتمرکز این بود که افراد کنترل کامل بر دارایی‌های خود داشته باشند، بدون نیاز به بانک. اما استفاده از یک کیف پول غیرحضانتی و مدیریت کلیدهای خصوصی برای اکثریت قریب به اتفاق کاربران عادی بسیار پیچیده و پرخطر است. گم شدن یک رشته کلمه تصادفی می‌تواند به معنای از دست رفتن مادام‌العمر دارایی‌ها باشد. در نتیجه، اکثر کاربران برای سادگی و امنیت به واسطه‌های متمرکز جدید پناه می‌برند: صرافی‌های متمرکزی مانند بایننس و کوین‌بیس. این صرافی‌ها امروزه نقشی به مراتب قدرتمندتر از بانک‌های سنتی بازی می‌کنند. آن‌ها نه تنها دارایی کاربران را به صورت حضانتی نگهداری می‌کنند (دقیقاً مانند یک بانک)، بلکه به واسطه نقدینگی عظیم خود، به دروازه‌بانان اصلی کل اکوسیستم تبدیل شده‌اند. موفقیت یا شکست یک پروژه رمزارزی امروزه بیش از آنکه به شایستگی‌های فنی‌اش وابسته باشد، به لیست شدن در این صرافی‌های بزرگ گره خورده است. اینجاست که طنز ماجرا به اوج خود می‌رسد: سیستمی که برای حذف واسطه‌های متمرکز مالی متولد شد، عظیم‌ترین و قدرتمندترین واسطه‌های تاریخ مالی را خلق کرد که نه تنها قدرت نگهداری دارایی، که قدرت تایید مشروعیت پروژه‌ها را نیز در دست دارند.

نهنگ‌ها در استخر: کالبدشکافی الیگارشی نوین

اکنون که لایه‌های مختلف تمرکز قدرت را شناسایی کردیم، زمان آن است که بازیگران اصلی این الیگارشی نوین را با نام و نشان معرفی کنیم. این بازیگران، اربابان جدید دنیایی هستند که قرار بود اربابی نداشته باشد. قدرت آن‌ها نه از تاج و تخت و فرمان‌های سلطنتی، که از کد، سرمایه و توانایی کنترل گلوگاه‌های دیجیتال ناشی می‌شود.

نهنگ‌ها در استخر: کالبدشکافی الیگارشی نوین
نهنگ‌ها در استخر: کالبدشکافی الیگارشی نوین

نخستین گروه، نهنگ‌ها هستند؛ آدرس‌های معدودی که حجم عظیمی از یک رمزارز را در اختیار دارند. تمرکز ثروت در فضای رمزارزها به مراتب وحشتناک‌تر از اقتصاد سنتی است. بر اساس تحلیل‌های درون‌زنجیره‌ای، اغلب کمتر از یک درصد از آدرس‌ها، بیش از نود درصد از عرضه در گردش بسیاری از توکن‌ها را در اختیار دارند. مشکل فقط در توزیع نهایی نیست، که در مدل‌های توزیع اولیه یا توکنومیکس نیز ریشه دارد. بسیاری از پروژه‌ها با تخصیص‌های عظیم به «توسعه‌دهندگان اولیه»، «سرمایه‌گذاران خطرپذیر» و «بنیاد» شروع می‌شوند. این توزیع به شدت اشرافی، از همان بدو تولد یک پروژه، یک طبقه حاکم اقتصادی ایجاد می‌کند که می‌توانند با حرکات بزرگ خود بازار را دستکاری کنند. یک سفارش فروش بزرگ از سوی یک نهنگ می‌تواند قیمت را سقوط دهد و باعث لیکویید شدن هزاران کاربر عادی در پلتفرم‌های وام‌دهی شود. این یک سازوکار کلاسیک الیگارشی است: ثروت، قدرت ایجاد تاثیرات کلان را می‌آورد و این تاثیرات خود به ابزاری برای مصادره ثروت بیشتر از طبقات پایین‌تر تبدیل می‌شود.

دومین گروه، سرمایه‌گذاران خطرپذیر یا VCها هستند. آن‌ها به لطف سرمایه کلان خود، نه تنها در قیمت، که در ساختار حاکمیتی پروژه‌ها نفوذ می‌کنند. مدل رایج کار به این شکل است که VCها در دورهای اولیه سرمایه‌گذاری با تخفیف‌های بسیار بالا وارد می‌شوند و توکن‌هایی دریافت می‌کنند که برای مدتی قفل می‌شود. زمانی که توکن در صرافی‌های عمومی لیست می‌شود و کاربران خرد با قیمت‌های بالاتر اقدام به خرید می‌کنند، دوره قفل VCها نیز به تدریج سر می‌رسد و آن‌ها می‌توانند سودهای نجومی خود را با فروش به همان کاربران خرد نقد کنند. این چرخه استخراج ارزش، عملاً سیستمی را ایجاد کرده که در آن، کاربران عادی نقش تامین‌کننده نقدینگی خروج برای سرمایه‌داران بزرگ را بازی می‌کنند. بدتر از آن، در سازمان‌های خودگردان غیرمتمرکز یا دائوها که قرار است قدرت به توکن‌داران داده شود، VCها با در اختیار داشتن حجم عظیمی از توکن‌های حاکمیتی، عملاً کنترل رای‌گیری‌ها را در دست دارند. یک دائو با چند VC بزرگ، چیزی نیست جز یک شرکت سهامی سنتی با یک لایه بلاکچینی فریبنده بر روی آن.

گروه سوم، صرافی‌های متمرکز هستند که پیشتر به آن‌ها اشاره شد. اما قدرت آن‌ها فراتر از نگهداری پول است. این صرافی‌ها امروز به داوران نهایی مشروعیت تبدیل شده‌اند. تصمیم یک صرافی بزرگ برای لیست کردن یک توکن می‌تواند قیمت آن را منفجر کند و عدم تایید آن‌ها می‌تواند یک پروژه را به فراموشی کامل بکشاند. این صرافی‌ها همچنین با راه‌اندازی «لانچ‌پد»های خود، کنترل کاملی بر جریان ورود پروژه‌های جدید به بازار دارند و عملاً به دروازه‌بانانی تبدیل شده‌اند که تصمیم می‌گیرند جامعه به چه چیزی دسترسی داشته باشد. این دقیقاً همان قدرتی است که گوگل و اپل با فروشگاه‌های اپلیکیشن خود در وب ۲ دارند؛ با این تفاوت که در اینجا، لایه‌ای از شعارهای آزادی‌خواهانه روی آن را پوشانده است.

و در نهایت، شبح‌وارترین و در عین حال قدرتمندترین گروه، هسته‌های توسعه‌دهنده و بنیادها هستند. آن‌ها قدرت تعریف «نسخه رسمی» پروتکل را در اختیار دارند. در دنیای کد باز، فورک کردن همیشه یک گزینه است. اگر از توسعه‌دهندگان اصلی بیت‌کوین ناراضی هستید، می‌توانید کد را کپی کنید و تغییرات خود را اعمال کنید. اما قدرت واقعی، شبکه‌ای است که پشت یک پیاده‌سازی جمع شده. فورک کردن کد آسان است؛ فورک کردن جامعه، امنیت، نقدینگی و «اعتماد» تقریباً غیرممکن. توسعه‌دهندگان اصلی با تکیه بر این اینرسی اجتماعی و فنی، عملاً رهبرانی هستند که جامعه آن‌ها را دنبال می‌کند. آن‌ها بحران‌ها را مدیریت می‌کنند، هاردفورک‌ها را هماهنگ می‌نمایند و در لحظات سرنوشت‌ساز، جهت حرکت کشتی را تعیین می‌کنند. وقتی تیم اصلی توسعه یک بلاکچین از طریق یک بنیاد متمرکز (مانند بنیاد اتریوم یا انجمن کاردانو) حقوق می‌گیرد، بودجه تحقیقات را تخصیص می‌دهد و کنفرانس‌های اصلی را برگزار می‌کند، این پرسش پیش می‌آید که چه تفاوتی با یک واحد تحقیق و توسعه در یک شرکت بزرگ نرم‌افزاری دارد؟ این ساختار یک الیگارشی تکنوکراتیک است که مشروعیت خود را نه از رای مستقیم، که از تخصص و توانایی ارائه یک نقشه راه منسجم کسب می‌کند.

دادگاه‌های اضطراری: هاردفورک و توهم حاکمیت غیرمتمرکز

هیچ رویدادی به اندازه یک هاردفورک جنجالی، ماهیت حقیقی قدرت در بلاکچین را برملا نمی‌کند. هاردفورک، انشعابی دائمی در زنجیره است که در آن، نسخه جدیدی از نرم‌افزار قوانین متفاوتی را اعمال می‌کند و اگر اجماع حاصل نشود، دو زنجیره موازی ایجاد می‌شود. این فرآیند، دادگاه عالی قانون اساسی در دنیای کد است و بررسی نحوه وقوع آن، نشان می‌دهد که «حاکمیت» تا چه حد یک توهم است.

دادگاه‌های اضطراری: هاردفورک و توهم حاکمیت غیرمتمرکز
دادگاه‌های اضطراری: هاردفورک و توهم حاکمیت غیرمتمرکز

مهمترین نمونه، هاردفورک اتریوم پس از حادثه دائو در سال ۲۰۱۶ است. یک سازمان خودگردان به نام «دِ دائو» که یک صندوق سرمایه‌گذاری خطرپذیر غیرمتمرکز بود، جمع‌آوری سرمایه عظیمی کرد، اما یک هکر از نقصی در کد آن سوءاستفاده کرد و میلیون‌ها اتر را به سرقت برد. از آنجا که مبلغ به قدری بزرگ بود که موجودیت کل شبکه اتریوم را تهدید می‌کرد، جامعه با یک بحران وجودی روبرو شد. شعار این بود که «کد قانون است» و هکر صرفاً از کد موجود و طبق «قوانین» عمل کرده است. اما توسعه‌دهندگان اصلی، به رهبری ویتالیک بوترین، استدلال کردند که باید یک هاردفورک برای بازگرداندن وجوه انجام شود. این اقدام یک مداخله سیاسی آشکار بود؛ تشخیص اینکه یک «قانون» هرچند فنی، ناعادلانه است و باید توسط یک مرجع، اصلاح شود. پس از بحث‌های بسیار، هاردفورک اجرا شد و اکثریت جامعه آن را دنبال کردند. اقلیتی که بر خلوص «تغییرناپذیری کد» پافشاری داشتند، روی زنجیره قدیمی باقی ماندند که امروزه با نام اتریوم کلاسیک شناخته می‌شود.

این واقعه، پرده از حقایق تلخی برداشت. اولاً، تصمیم نهایی نه از طریق رای‌گیری رسمی تمام گره‌ها یا یک همه‌پرسی غیرقابل انکار، که از طریق یک فرآیند درهم و برهم از بحث‌های گیت‌هاب، توییت‌ها، پست‌های وبلاگی و فشارهای رسانه‌ای اتخاذ شد. قدرت واقعی در دست کسانی بود که می‌توانستند بر افکار عمومی و رسانه‌ها تاثیر بگذارند و «راه حل» را کدنویسی کنند. ثانیاً، نقش صرافی‌های متمرکز حیاتی بود. آن‌ها باید تصمیم می‌گرفتند که کدام زنجیره را به عنوان «اتریوم» اصلی لیست کنند. این تصمیم صرافی‌ها بود که عملاً به یک زنجیره مشروعیت بازار داد و زنجیره دیگر را به حاشیه راند. اینجا بود که مشخص شد در نهایت، این نهادهای اقتصادی متمرکز هستند که حرف آخر را می‌زنند. ثالثاً، استدلال اقلیت شکست‌خورده یعنی اتریوم کلاسیک قابل تامل بود: اگر یک گروه ذی‌نفوذ می‌تواند به خاطر یک سرقت بزرگ، تاریخچه تراکنش‌ها را بازنویسی کند، چه چیزی جلوی آن‌ها را برای بازنویسی تاریخ به دلایل سیاسی یا منافع مالی در آینده می‌گیرد؟ این چالش، هسته اصلی دموکراسی کد را نشانه می‌گیرد: اگر قانون اساسی توسط یک دیوان عالی قابل تفسیر و حتی بازنویسی باشد، دیگر یک قانون غیرقابل تغییر نیست، بلکه ورق‌پاره‌ای است در دستان قدرتمندترین مفسران.

نمونه‌های دیگر نیز این الگو را تایید می‌کنند. جنگ‌های اندازه بلاک بیت‌کوین بین سال‌های ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷، که به هاردفورک بیت‌کوین کش منجر شد، یک جنگ قدرت تمام‌عیار بین ماینرهای بزرگ، توسعه‌دهندگان اصلی و کسب‌وکارهای بزرگ اکوسیستم بود. این رویداد که با نام «جنگ داخلی بیت‌کوین» نیز شناخته می‌شود، نشان داد که وقتی بازیگران بزرگ به توافق نرسند، این کاربران عادی هستند که در گرد و خاک و سردرگمی رها می‌شوند. نتیجه نهایی نه با یک فرآیند دموکراتیک شفاف، که با یک بازی پیچیده از سیاست، مانور رسانه‌ای و قدرت اقتصادی رقم خورد. در هر دو مورد، آنچه خود را نشان داد یک دموکراسی نبود، بلکه نوعی الیگارشی رقابتی بود که در آن چند گروه قدرتمند برای تعیین مسیر آینده با یکدیگر به چانه‌زنی و نزاع می‌پردازند.

جغرافیای قدرت: چین، غرب و تمرکز ناخواسته فیزیکی

یک لایه دیگر از تمرکز که به ندرت در هیاهوی دنیای مجازی به آن پرداخته می‌شود، تمرکز جغرافیایی و فیزیکی زیرساخت‌های بلاکچین است. ما از شبکه‌ای غیرمتمرکز و بدون مرز صحبت می‌کنیم، اما واقعیت فیزیکی چیز دیگری می‌گوید. زیرساخت اینترنت که بلاکچین بر روی آن سوار است، خود متمرکز است و مراکز داده عظیم و ارائه‌دهندگان خدمات ابری معدودی مانند AWS و Google Cloud بخش بزرگی از گره‌های اعتبارسنج را میزبانی می‌کنند.

در دوران اوج ماینینگ اثبات کار، تمرکز جغرافیایی حیرت‌آور بود. چین، به دلیل دسترسی به برق ارزان در استان‌هایی مانند سیچوان و سین‌کیانگ و همچنین تسلط بر تولید تراشه‌های ASIC توسط شرکت بیت‌مین، به قلب تپنده امنیت شبکه بیت‌کوین تبدیل شده بود. پیش از ممنوعیت‌های سراسری استخراج توسط دولت چین در سال ۲۰۲۱، تخمین زده می‌شد که بیش از ۶۵ درصد از کل قدرت هش بیت‌کوین در خاک این کشور متمرکز است. این یعنی دولت چین، اگر اراده می‌کرد، می‌توانست با یک تصمیم اجرایی، امنیت بزرگترین ارز غیرمتمرکز جهان را به خطر بیندازد. و دقیقاً همین اتفاق هم افتاد. یک دستور از شورای دولتی چین کافی بود تا نرخ هش شبکه بیت‌کوین ظرف چند هفته به نصف سقوط کند. این یک آزمون عملی و ترسناک برای «غیرمتمرکز بودن» بود: بزرگترین شبکه غیرمتمرکز جهان، به طرز خطرناکی به تصمیمات یک دولت متمرکز وابسته بود.

پس از ممنوعیت در چین، قدرت هش عمدتاً به ایالات متحده مهاجرت کرد و اکنون آمریکا بزرگترین سهم را دارد. شرکت‌های استخراج آمریکایی حالا در بورس‌های سهام وال استریت (نزدک) لیست شده‌اند. این یک چرخش طعنه‌آمیز است: قدرتی که امنیت پول ضد نظام را تامین می‌کند، در دستان شرکت‌های سهامی عام آمریکایی متمرکز شده که موظف به پاسخگویی به سهامداران خود و پیروی از قوانین ایالات متحده هستند. آیا این با روح اولیه بیت‌کوین به عنوان یک شبکه مقاوم در برابر سانسور دولتی سازگار است؟ اگر OFAC (دفتر کنترل دارایی‌های خارجی وزارت خزانه‌داری آمریکا) یک آدرس بیت‌کوین را تحریم کند، یک استخر استخراج آمریکایی ممکن است از ترس عواقب قانونی، از گنجاندن تراکنش‌های آن آدرس در بلاک‌های خود خودداری کند. در این صورت، بیت‌کوین نه بر اساس اجماع ریاضی، که بر اساس فشار قانونی یک دولت خاص، سانسور می‌شود.

علاوه بر ماینینگ، سرویس‌های ابری نیز یک نقطه شکست مرکزی ایجاد کرده‌اند. بر اساس گزارش‌ها، سهم قابل توجهی از گره‌های اعتبارسنج اتریوم بر روی سرویس‌های وب آمازون اجرا می‌شوند. یک قطعی بزرگ در AWS به طور همزمان می‌تواند بخش بزرگی از شبکه را از کار بیندازد. این یعنی انعطاف‌پذیری و غیرمتمرکز بودن لایه بلاکچین، تا حد زیادی به انعطاف‌پذیری یک ارائه‌دهنده خدمات ابری متمرکز گره خورده است. همچنین، کابل‌های فیبر نوری زیر دریا که اینترنت قاره‌ها را به هم متصل می‌کنند، خود گلوگاه‌های فیزیکی عظیمی هستند. تمام این تراکنش‌های «غیرمتمرکز» از میان همین شاهراه‌های باریک فیزیکی عبور می‌کنند که تحت کنترل دولت‌ها و شرکت‌های مخابراتی عظیم است. این واقعیت‌های جغرافیایی و فیزیکی، لایه دیگری از الیگارشی را نمایان می‌سازد که نه در کد، که در بتن و فولاد و فیبر نوری ریشه دارد.

دولت در سایه: نهادهایی که کد نمی‌تواند آن‌ها را حذف کند

در روایت اولیه، کد قرار بود جایگزین نهادهای انسانی معیوب و فاسد شود. اما تجربه نشان داده که به جای حذف این نهادها، کد صرفاً شکل آن‌ها را تغییر داده و اتفاقاً آن‌ها را از زیر بار پاسخگویی و شفافیتی که در دنیای سنتی وجود دارد، خارج کرده است. این «دولت‌های در سایه» جدید، بدون انتخابات، بدون تفکیک قوا و بدون هیچ‌گونه پاسخگویی رسمی، بر قلمروی دیجیتال حکمرانی می‌کنند.

دولت در سایه: نهادهایی که کد نمی‌تواند آن‌ها را حذف کند
دولت در سایه: نهادهایی که کد نمی‌تواند آن‌ها را حذف کند

بنیادهای بلاکچینی مانند بنیاد اتریوم، بنیاد سولانا یا انجمن کاردانو نمونه‌های بارز این پدیده هستند. آن‌ها موجودیت‌هایی بسیار قدرتمندند که صدها میلیون دلار دارایی در اختیار دارند، نقشه راه فنی را تعیین می‌کنند، به تیم‌های توسعه کمک مالی می‌دهند و بازوی اصلی دیپلماسی و بازاریابی پروتکل هستند. ساختار حقوقی آن‌ها معمولاً یک سازمان غیرانتفاعی در کشوری مانند سوئیس یا سنگاپور است. در ظاهر، این نهادها خدمتگزاران جامعه هستند، اما در عمل، قدرت عظیم آن‌ها و فقدان سازوکارهای رسمی برای برکناری یا پاسخگو کردن آن‌ها، یک نابرابری فاحش ایجاد می‌کند. اگر بنیاد تصمیمی بگیرد که بخشی از جامعه با آن مخالف باشد، چه دادگاهی می‌تواند آن را تغییر دهد؟ در یک دموکراسی، یک دولت ضعیف را می‌توان از طریق انتخابات کنار زد. در بلاکچین، تنها راه یک هاردفورک پرآشوب است که خود نیازمند منابع و هماهنگی عظیمی است که معمولاً فقط در اختیار همان بنیاد و متحدانش است.

صرافی‌های غیرمتمرکز یا DEXها نیز از این آفت مصون نمانده‌اند. در تئوری، DEXها از طریق قراردادهای هوشمند و بدون واسطه اداره می‌شوند. اما در عمل، واسطه‌های جدیدی سر برآورده‌اند. ربات‌های آربیتراژ و مکسیمال اکسترکتیبل ویلو یا MEV یک طبقه ممتاز از بازیگران را ایجاد کرده‌اند که می‌توانند با پرداخت کارمزدهای بالا، تراکنش‌ها را در یک بلاک جلوی کاربران عادی قرار دهند، از نوسانات قیمت سوءاستفاده کنند و ارزش را پیش از اجرای معامله کاربران عادی استخراج نمایند. این یک سیستم مالیات پنهان است که از کاربران خرد به جیب گردانندگان پیچیده ربات‌ها و اعتبارسنج‌هایی سرازیر می‌شود که این تراکنش‌های اولویت‌دار را می‌پذیرند. اینجا دیگر بحث یک نهاد قابل شناسایی نیست؛ بحث یک الیگارشی الگوریتمی است که در آن، ثروت و قدرت فنی، توانایی استخراج ارزش از کل شبکه را بدون هیچ قانون یا نظارتی فراهم می‌کند.

استیبل‌کوین‌ها نیز معمایی در این زمینه هستند. تتر و USDC به عنوان ستون فقرات معاملات در دنیای رمزارز عمل می‌کنند. آن‌ها وعده یک دلار دیجیتال بدون مرز را می‌دهند، اما توسط شرکت‌های خصوصی و متمرکز مدیریت می‌شوند. تتر، بزرگترین آن‌ها، سال‌هاست که در هاله‌ای از ابهام در مورد پشتوانه ذخایر خود فعالیت می‌کند. USDC توسط سیرکل، یک شرکت آمریکایی، اداره می‌شود. هر دوی آن‌ها توانایی مسدود کردن دارایی‌های موجود در هر آدرسی را دارند و به طور مرتب با نیروهای اجرای قانون همکاری می‌کنند. این بدان معناست که بخش بزرگی از اقتصاد «غیرمتمرکز» در واقع بر بستر استیبل‌کوین‌های کاملاً متمرکزی بنا شده که تحت صلاحیت قضایی ایالات متحده فعالیت می‌کنند. این یک اسب تروای نظارتی است؛ دولت‌ها نیازی به تعطیل کردن یک پروتکل غیرمتمرکز ندارند، کافی است به شرکت صادرکننده استیبل‌کوین دستور دهند تا قرارداد هوشمند آن را مسدود کند و کل اقتصاد پروتکل در یک لحظه فلج می‌شود.

نقدی بر نقد: آیا تمرکزگریزی یک توهم مفید است؟

پس از این همه افشاگری، باید به یک پرسش اساسی بپردازیم: آیا اصلاً انتظار تمرکززدایی مطلق یک خیال خام و شاید حتی نامطلوب بوده است؟ شاید مشکل اصلی، نه تمرکز قدرت، که نبود شفافیت و پاسخگویی در آن است. شاید «دموکراسی کد» یک توهم مفید باشد که اگرچه به طور کامل محقق نشده، اما ما را به سمت ساختارهایی بهتر از سیستم قبلی هدایت کرده است.

برخی استدلال می‌کنند که وجود الیگارشی در بلاکچین، آن را بی‌ارزش نمی‌کند، بلکه صرفاً آن را شبیه به سایر سیستم‌های انسانی می‌کند، با مزیت‌های بزرگ دیگر. بلاکچین، حتی با وجود صرافی‌های متمرکز، هنوز هم یک سیستم با دسترسی جهانی ۲۴/۷ است که میلیاردها انسان بدون حساب بانکی می‌توانند از آن استفاده کنند. حتی با وجود نهنگ‌ها، شفافیت دفتر کل باعث شده که دستکاری بازار، قابل مشاهده‌تر از وال استریت باشد. در بازار سهام سنتی، شما نمی‌دانید یک صندوق پوشش ریسک دقیقاً چه زمانی در حال فروش سهام است، اما در بلاکچین می‌توانید حرکت نهنگ‌ها را لحظه به لحظه ببینید. این سطح از شفافیت، خود یک مکانیسم بازدارنده و یک پیشرفت عظیم نسبت به سیستم‌های مالی مبهم سنتی است.

همچنین می‌توان استدلال کرد که خود مفهوم تمرکززدایی یک طیف است و بلاکچین‌ها مسیر تکاملی را طی می‌کنند. بیت‌کوین امروز قطعاً غیرمتمرکزتر از یک سرور بانک مرکزی است. قدرت هش آن بین استخرهای متعددی در قاره‌های مختلف تقسیم شده، هزاران گره کامل مستقل اعتبار تراکنش‌ها را تایید می‌کنند و هیچ نهاد واحدی نمی‌تواند به تنهایی تصمیمی را به کل شبکه دیکته کند. این یک دستاورد بزرگ است، حتی اگر یک دموکراسی کامل ایده‌آل نباشد. مشکل شاید در انتظارات حداکثرگرایانه ما باشد، نه در خود فناوری. ما از بلاکچین یک آرمان‌شهر می‌خواهیم، در حالی که همین که به یک جمهوری اشرافی-تکنوکراتیک رسیده باشد، شاید یک گام رو به جلو از سلطنت‌های مالی سنتی باشد.

اما این دیدگاه خوش‌بینانه نیز خطرناک است. پذیرفتن این «تمرکزگرایی معقول» می‌تواند ما را نسبت به انحراف تدریجی این سیستم‌ها به سمت ساختارهای بهره‌کش و استبدادی بی‌تفاوت کند. نقد دایمی و بی‌رحمانه، همان کاری که ما در این مقاله انجام می‌دهیم، نه برای نابودی بلاکچین، که برای حفظ سلامت آن ضروری است. اگر جامعه بلاکچین دست از شعارهای آرمانی بردارد و به جای تکرار مانترای «غیرمتمرکز»، به طور مشخص در مورد توزیع قدرت، نقاط شکست و پاسخگویی بازیگران قدرتمند صحبت کند، شاید بتوان نسل بعدی پروتکل‌ها را با آگاهی بیشتری طراحی کرد.

فراسوی شعار، به سوی حاکمیت آگاهانه
فراسوی شعار، به سوی حاکمیت آگاهانه

نتیجه‌گیری: فراسوی شعار، به سوی حاکمیت آگاهانه

پس از این گشت‌وگذار انتقادی، چه چیزی برای ما باقی می‌ماند؟ نه یک حکم صفر و یکی که بلاکچین را «خوب» یا «بد» معرفی کند. آنچه باقی می‌ماند، یک ضرورت است: ضرورت کنار گذاشتن توهمات ساده‌انگارانه و مواجهه با واقعیت پیچیده و اغلب متناقض قدرت در عصر دیجیتال. بلاکچین نه یک دموکراسی رادیکال و نه یک الیگارشی تمام‌عیار است. بلکه یک میدان نبرد دائمی است؛ نبردی بین تمرکز و تمرکززدایی، بین کد و انسان، بین شفافیت و استثمار. بلاکچین این نبرد را حل نکرده، بلکه آن را به قلمروی جدیدی منتقل کرده که قواعد آن تازه در حال نوشته شدن است.

پروتکل‌های بلاکچین «دموکراسی کد» نیستند، بلکه «جمهوری‌های کدی» هستند که در آن‌ها، قدرت به دست گروه‌های ذی‌نفوذی مانند توسعه‌دهندگان هسته‌ای، صرافی‌های بزرگ و نهنگ‌های مالی افتاده است. این یک الیگارشی تکنوکراتیک است که برای بقا و موفقیت، نیازمند رضایت ضمنی توده‌های کاربران و سرمایه‌گذاران خرد است. این رضایت زمانی حفظ می‌شود که شعارهای آزادی‌خواهانه و وعده‌های سودآوری به اندازه کافی بلند و جذاب باشند. اما این تعادل ناپایدار است. هر بحران، هر هاردفورک جنجالی و هر سوءاستفاده بزرگ از قدرت، پرده از این حقیقت برمی‌دارد و اعتماد را که پولِ رایجِ این قلمرو است، تحلیل می‌برد.

آینده از آن پروتکل‌هایی است که نه لزوماً شعار تمرکززدایی مطلق، بلکه شفافیت در مورد ساختارهای قدرت خود را سرلوحه قرار دهند. ما به زبانی جدید برای صحبت در مورد حاکمیت بلاکچین نیاز داریم؛ زبانی که به جای استعاره‌های سیاسی گمراه‌کننده، از واژگان فنی و اقتصادی دقیق استفاده کند. چه کسی می‌تواند یک به‌روزرسانی را پیشنهاد دهد؟ چه کسی می‌تواند آن را بررسی کند؟ چه کسی می‌تواند در نهایت آن را بپذیرد یا رد کند؟ آیا سازوکاری برای برکناری یک توسعه‌دهنده قدرتمند یا توقیف قدرت یک صرافی متخاصم وجود دارد؟ پاسخ‌های دقیق به این سوالات است که مشخص می‌کند یک پروتکل واقعاً «دموکراتیک‌تر» است یا «الیگارشیک‌تر».

در پایان، بزرگترین خدمتی که می‌توانیم به آینده این فناوری بکنیم، توقف بت‌سازی از آن است. بلاکچین یک راه‌حل جادویی برای مشکلات سیاسی و اجتماعی نیست. این یک فناوری قدرتمند و زیرساختی جدید برای هماهنگی انسانی است که مانند هر ابزار دیگری، می‌تواند در خدمت آزادی یا در خدمت سلطه باشد. نقدی که در این مقاله ارائه شد، نه یک ضد-تبلیغ، که یک فراخوان برای بلوغ است. فراخوانی برای کاربران تا سوال‌های سخت بپرسند، برای رسانه‌ها تا از پوشش هیجانی و سطحی فاصله بگیرند، و برای سازندگان تا به جای طراحی برای شعار، برای حاکمیت مقاوم، پاسخگو و عادلانه طراحی کنند. «دموکراسی کد» شاید یک دروغ شیرین باشد، اما تلاش برای رسیدن به چیزی که واقعاً عادلانه‌تر از سیستم قبلی است، می‌تواند حقیقت تلخی باشد که ما را به پیش می‌برد. این تلاش، بی‌وقفه و بی‌تعارف به نقد نیاز دارد.

آیا بلاکچین واقعاً وعده دموکراسی داده بود یا این یک بزرگنمایی رسانه‌ای است؟

بله، وعده اولیه بلاکچین در وایت‌پیپر بیت‌کوین و متون بنیادین این حوزه، حذف واسطه‌های متمرکز و ایجاد یک سیستم همتا‌به‌همتا بود که در آن قدرت بین همه کاربران توزیع شده باشد. این مفهوم سیاسی به طور گسترده توسط رسانه‌ها و طرفداران با واژگانی مانند «دموکراسی دیجیتال» و «انقلاب غیرمتمرکز» تقویت شد. بنابراین هم فناوری این وعده را با خود داشت و هم گفتمان پیرامون آن را بزرگنمایی کرد.

مهمترین نشانه‌های تمرکز قدرت در بلاکچین چیست؟

مهمترین نشانه‌ها شامل تمرکز قدرت استخراج در استخرهای بزرگ (مانند Foundry USA و Antpool)، تمرکز اعتبارسنجی در پروتکل‌های اثبات سهام تحت کنترل نهادهایی مانند Lido، قدرت دروازه‌بانی صرافی‌های متمرکز (مانند بایننس و کوین‌بیس)، توزیع نابرابر ثروت در دست نهنگ‌ها و نفوذ بیش از حد تیم‌های اصلی توسعه و بنیادها در تعیین مسیر پروتکل‌هاست.

هاردفورک دائو در اتریوم چه چیزی را در مورد حاکمیت بلاکچین ثابت کرد؟

هاردفورک دائو ثابت کرد که اصل «کد قانون است» در عمل انعطاف‌پذیر و تابع تصمیمات سیاسی-اجتماعی است. نشان داد که گروه‌های ذی‌نفوذ (توسعه‌دهندگان اصلی، بنیاد اتریوم، صرافی‌ها و رسانه‌ها) می‌توانند برای بازگرداندن یک اقدام مطابق با کد اما نامطلوب، تاریخچه زنجیره را تغییر دهند. این واقعه به وضوح نشان داد که قدرت نهایی نه در پروتکل، که در اجماع اجتماعی و اقتصادی پشت آن است و این اجماع به راحتی توسط بازیگران قدرتمند شکل می‌گیرد.

آیا وجود الیگارشی در بلاکچین به معنای شکست کامل این فناوری است؟

خیر، وجود الیگارشی به معنای شکست کامل نیست، بلکه به معنای فاصله گرفتن از وعده‌های حداکثرگرایانه اولیه است. بلاکچین همچنان مزایای قابل توجهی مانند شفافیت بالا، دسترسی جهانی بدون مجوز و مقاومت نسبی در برابر سانسور را نسبت به سیستم‌های کاملاً متمرکز سنتی ارائه می‌دهد. نقد بر این اساس است که باید شعار را کنار گذاشت و بر واقعیت‌های توزیع قدرت تمرکز کرد تا بتوان پروتکل‌های مقاوم‌تر و عادلانه‌تری ساخت.

نقش سرمایه‌گذاران خطرپذیر یا VCها در ایجاد الیگارشی‌های جدید چیست؟

VCها با سرمایه‌گذاری‌های کلان در مراحل اولیه، حجم عظیمی از توکن‌ها را با تخفیف‌های بالا دریافت می‌کنند. این موضوع دو مشکل ایجاد می‌کند: نخست، توزیع اولیه را به شدت نابرابر می‌سازد و کاربران خرد را به تامین‌کنندگان نقدینگی خروج برای آن‌ها تبدیل می‌کند. دوم، با در اختیار داشتن توکن‌های حاکمیتی زیاد، عملاً رای‌گیری‌های دائوها را کنترل کرده و سازمان‌های به ظاهر غیرمتمرکز را به شرکت‌های سهامی سنتی با پوسته‌ای بلاکچینی تبدیل می‌کنند.

آیا راهی برای کاهش تمرکز قدرت در پروتکل‌های بلاکچین وجود دارد؟

بله، راه‌حل‌ها شامل طراحی مکانیسم‌های اجماع با سد ورود پایین‌تر، محدود کردن قدرت رای‌دهی سرمایه‌های عظیم در حاکمیت (مثلاً با رای‌دهی درجه دوم)، تمرکززدایی در لایه‌های پایین‌تر زیرساخت فیزیکی، افزایش آگاهی کاربران برای عدم استفاده از صرافی‌های حضانتی، و مهمتر از همه، شفافیت و نهادینه‌سازی پاسخگویی برای بازیگران قدرتمند مانند بنیادها و تیم‌های توسعه است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *