نوری در آسمان سیاه: خاطرهای از نزدیکترین برخورد با مرگ
آن روز بینهایت آبی
بهار ۲۰۲۰ بود. دنیا بیرون از خانه ما هنوز رنگ و بوی زندگی داشت، هرچند اخبار از چیزهای دیگری میگفتند. اما آن روز خاص، آسمان آنقدر آبی و بینهایت بود که انگار هیچ غمی در جهان جایی ندارد. دخترم و پسرهای دوقلویم کوچک بودند، پر از انرژی و شیطنتهای کودکانه. صبح که از پنجره نگاه کردم، نسیم ملایمی میوزید و سبزی درختان انگار به من چشمک میزدند. دلم نمیخواست این زیبایی را پشت دیوارهای خانه حبس کنم.
گفتم: «پاشید بریم بیرون گردش!»
بچهها با ذوق و شوق دویدند سمت در، انگار که تمام عمرشان منتظر همین جمله بودند. چندتا خوراکی ساده برداشتم؛ کمی میوه، مقداری بیسکویت و یک بطری آب. نه برنامهریزی آنچنانی داشتیم، نه مقصد مشخصی. فقط میخواستیم از هوای خوب لذت ببریم. اول رفتیم پارک محل. بچهها روی تاب و سرسره کلی بازی کردند و من روی نیمکت نشسته بودم و تماشایشان میکردم. خندههایشان در هوای بهاری میپیچید و حس میکردم زندگی همین لحظههای ساده و بیآلایش است.
بعد از یکی دو ساعت، دلمان خواست کمی قدم بزنیم. راه افتادیم سمت بیرون شهر. پیادهروی کنار جادهای بزرگ را گرفتیم و آرام آرام از هیاهوی شهر فاصله میگرفتیم. هیچ ابری در آسمان نبود، حتی یک تکه کوچک. آبی مطلق بود و خورشید با گرمای ملایمش روی پوستمان مینشست. هوا بوی خاک نمخورده و شکوفههای تازه میداد. بچهها جلوتر میدویدند و من پشت سرشان قدم برمیداشتم و گاهی عکس میگرفتم. همهچیز مثل یک نقاشی کامل بود.
وقتی آسمان تغییر کرد
از شهر که زدیم بیرون، تازه زیبایی واقعی شروع شد. مزارع سبز و بیانتها در دو طرف جاده پهن شده بودند و کوههای دوردست در افق محو میشدند. کم کم لکههای ابر سفید و پنبهای در آسمان ظاهر شدند، نه از آن ابرهای تهدیدآمیز، بلکه دقیقاً همان ابرهایی که عکاسها دنبالشان میگردند. نور خورشید از لابهلایشان میتابید و صحنهای ساخته بود که واقعاً لذتبخش بود. کلی عکس گرفتیم. بچهها با خوراکیها مشغول بودند و من غرق تماشای این تابلوی زنده.

قدمهایمان ما را دورتر و دورتر از خانه میبرد و هیچکدام متوجه نشدیم که چقدر از شهر فاصله گرفتهایم. جاده خلوتتر میشد و هوا همچنان دلپذیر بود. احساس سبکی عجیبی داشتم، انگار تمام دغدغههای روزمره در همان پارک جا مانده بودند. به بچهها نگاه میکردم که چطور بیخیال دنیا میخندیدند و میدویدند. چه کسی فکرش را میکرد که این آرامش فقط چند دقیقه دیگر دوام دارد؟
ناگهان آسمان تغییر کرد. نه تدریجی، بلکه ناگهانی و خشن. انگار کسی کلید چراغها را زده باشد. در عرض چند دقیقه، آن ابرهای سفید و دوستداشتنی به تودههای سیاه و سنگین تبدیل شدند. خورشید ناپدید شد و تاریکی عجیبی همهجا را فراگرفت. باد سردی شروع به وزیدن کرد و بوی باران سنگینی در هوا پیچید. باورم نمیشد. چند لحظه پیش داشتیم عکس میگرفتیم و حالا آسمان مثل هیولایی خشمگین بالای سرمان کمین کرده بود.
لحظهای که دنیا ایستاد
بچهها متوجه نشدند چه خبر است. اما من قلبم شروع کرد به تند زدن. غریزه پدری ام فوراً فعال شد. نگاهم به جاده افتاد؛ اگر میخواستیم ماشین بگیریم یا به سمت شهر برگردیم، باید از خیابان رد میشدیم. اما دیگر دیر شده بود. آسمان با غرشی کرکننده شکافته شد. صدای رعد چنان بلند بود که زمین زیر پایمان لرزید. و بعد، باران.
توصیف آن باران با کلمات سخت است. نه باران بود، نه طوفان؛ انگار دریا یکباره از آسمان فرو میریخت. دیوارهای از آب بود که دید را تقریباً به صفر رساند. خیابان در عرض چند ثانیه پر از آب شد، مثل رودخانهای خروشان. ما لباس مناسب نداشتیم. بچهها با تیشرت و شلوار نازک بیرون آمده بودند، من هم یک پیراهن ساده و صندل. چتر؟ اصلاً به فکرش هم نبودیم.
بلافاصله بچهها را کنار هم جمع کردم. خم شدم و هر سهتا را در آغوشم گرفتم، مثل مرغی که جوجههایش را زیر بالش پنهان میکند. بدنم را سپر کردم رویشان تا خیس نشوند. صورتهای کوچکشان را به سینهام فشار دادم و گفتم: «چیزیتون نیست، نترسین.» ولی خودم میترسیدم. بیشتر از هر وقت دیگری در تمام عمرم. نمیشد از خیابان رد شویم. آب تا نیمههای ساق پایم رسیده بود و جریانش آنقدر قوی بود که ممکن بود بچهها را با خودش ببرد.
و بعد، آن اتفاق افتاد.
نوری که هنوز جلوی چشمم است
یک لحظه همهچیز سفید شد. نه سفید معمولی، بلکه سفیدیای که چشم را کور میکرد و صدا آنقدر بلند بود که فکر کردم پرده گوشم پاره شده. رعد و برق خورده بود به زمین. دقیقاً در فاصله چند متری ما، وسط مزرعهای که کنارش ایستاده بودیم. شاید کمتر از بیست متر. گرمایش را حس کردم، یا شاید هم توهم بود. نمیدانم. اما آن نور، آن لحظه، هنوز که چشمانم را میبندم میتوانم دقیقاً ببینمش.
مرگ را از برابر چشمانم دیدم. واقعی و بیپرده. اگر آن صاعقه چند متر آنطرفتر میخورد، اگر مسیرش کمی انحراف داشت، حالا من اینجا نبودم تا این کلمات را بنویسم. بچههایم که زیر بال و پرم پنهان شده بودند، هیچچیز ندیدند. خدا را شکر. صورتشان به بدنم چسبیده بود و صدای مهیب رعد را شاید شنیدند، اما نه نور را دیدند، نه خطری را که به فاصله یک نفس ازشان گذشته بود. نفسم بند آمده بود. نمیتوانستم فکر کنم، نمیتوانستم حرکت کنم. پاهایم میخ شده بودند به زمین.
دستی در تاریکی
در میان آن همه غرش و باران سیلآسا، ناگهان صدای جیغ ترمز شنیدم. ماشینی درست کنارمان توقف کرد و راننده بوق ممتدی زد. اول متوجه نشدم. شوکه شده بودم. اما او بوق میزد و با دست اشاره میکرد که سوار شویم. بدون لحظهای فکر، بچهها را هل دادم سمت ماشین. در را باز کردم و هر سهتا را به سرعت فرستادم داخل. بعد خودم پریدم روی صندلی جلو.
همه مان خیس بودیم. آب از موها و لباسهایمان میچکید و کف ماشین خیس شده بود. راننده مردی بود میانسال با چهرهای آرام که انگار از دل خود طوفان آمده باشد. میخواستم تشکر کنم، میخواستم حرف بزنم، اما زبانم بند آمده بود. یک کلمه هم نمیتوانستم بگویم. دهانم باز و بسته میشد اما صدایی از آن بیرون نمیآمد. کاملاً لال شده بودم. به بچهها نگاه کردم؛ ترسیده بودند اما گریه نمیکردند. شاید هنوز درک نکرده بودند چه اتفاقی افتاده. یا شاید اعتمادشان به من کامل بود که هر خطری را دفع میکنم.
ماشین راه افتاد. برخلاف مسیر خانهمان میرفت. حتی این را هم متوجه نشدم. ذهنم خالی بود، فقط میتوانستم همان نور را ببینم که پشت پلکهایم حک شده بود. راننده حرفی نزد. شاید میفهمید چه حالی دارم. سه چهار دقیقه راند و ما را جلوی یک ایستگاه تاکسی پیاده کرد. وقتی در ماشین را باز کردم و بچهها را بیرون آوردم، تنها چیزی که توانستم بگویم یک کلمه بود: «متشکرم.» با صدایی که انگار مال من نبود. و او فقط سری تکان داد و رفت.
آفتاب بعد از مرگ
باور نمیکنید. باور نمیکنید وقتی از ماشین پیاده شدیم، چه دیدیم. آفتاب میتابید. آسمان دوباره آبی شده بود و زمین کاملاً خشک بود. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش طوفانی شده بود. انگار تمام آن لحظات در دنیای دیگری رخ داده بود.
با بچهها یک کلمه حرف نزدم. نه در راه برگشت، نه وقتی رسیدیم خانه. نمیتوانستم. فقط لباسهایشان را عوض کردم، برایشان چای درست کردم و نشستم کنارشان. آنها احتمالاً فکر کردند یک ماجراجویی کوچک بوده و زود فراموشش کردند. اما من تا چند روز نمیتوانستم آن صحنه را از جلو چشمهایم پاک کنم. شبها بیدار مینشستم و به سقف خیره میشدم و آن نور را میدیدم. نور سفید و مرگباری که میتوانست همهچیز را تمام کند.
چند روز بعد، تنها رفتم سراغ آن مزرعه. میخواستم ببینم واقعی بود یا فقط کابوسی در روز روشن. رفتم و قشنگ جای سوختگی را دیدم. دایرهای سیاه روی زمین سبز، جایی که صاعقه به خاک خورده بود. ایستادم و خیره شدم. چند متر آنطرفتر بود. فقط چند قدم. احتمالاً زیر خاک آن مزرعه چیز خاصی بوده، شاید فلزی چیزی که رعد و برق را کشیده باشد. وگرنه قاعده این است که به درختهای بلند بخورد. درخت بزرگی بود همان نزدیکی، اما صاعقه انتخابش نکرده بود. انتخاب کرده بود زمینی را که ما کنارش ایستاده بودیم.
پایان یک روز که هرگز تمام نشد
هنوز که هنوز است آن نور جلوی چشمم است. هر وقت آسمان تیره میشود، هر وقت صدای رعد میشنوم، برمیگردم به همان لحظه. به همان ایستادن کنار جاده، با سه بچه در بغلم و مرگی که از چند متریمان گذشت. آن روز فهمیدم زندگی چقدر شکننده است. چقدر همهچیز میتواند در یک چشم به هم زدن تغییر کند. از آسمان آبی و خندههای کودکانه تا تاریکی مطلق و صدای مهیب رعد، فقط چند دقیقه فاصله بود.
آن مرد راننده را هرگز ندیدم. نمیدانم اسمش چه بود، نمیدانم چرا آن جاده بود و چرا برایمان توقف کرد. شاید فرشتهای بود در لباس آدم. شاید هم فقط انسانی که تصمیم گرفت در لحظه درست، کار درست را بکند. هرچه بود، مدیونش هستم. مدیون آن بوق ممتد و آن دستی که اشاره کرد سوار شویم.
این خاطره را برای بچههایم نوشتم، برای روزی که بزرگ شوند و شاید دوست داشته باشند بدانند آن روز واقعاً چه گذشت. برای خودم نوشتم، تا فراموش نکنم زندگی چه هدیه شکننده و گرانبهایی است. و نوشتم برای تو که داری میخوانیاش، تا بدانی گاهی فاصله بین زندگی و مرگ، فقط چند متر است. یا شاید فقط یک تصمیم. تصمیم یک غریبه برای فشردن پدال ترمز.
-
آیا این خاطره واقعی است؟
بله، این روایت بر اساس تجربهای کاملاً واقعی در بهار سال ۲۰۲۰ نوشته شده و تمام جزئیات آن شامل تغییر ناگهانی هوا، برخورد صاعقه، و نجات توسط راننده ناشناس، حقیقت دارد.
-
چطور از بچهها در آن لحظه محافظت کردید؟
نویسنده با خم شدن روی بچهها و گرفتن آنها در آغوش خود، بدنش را مانند سپری در برابر باران و سرمای ناگهانی قرار داد و همزمان سعی کرد با حفظ آرامش ظاهری، از ترسیدن آنها جلوگیری کند.
-
جای سوختگی صاعقه چطور بود؟
چند روز پس از حادثه، نویسنده به محل برخورد صاعقه در مزرعه بازگشت و دایرهای سیاه از سوختگی روی زمین مشاهده کرد. صاعقه به جای برخورد با درختان بلند اطراف، به زمین اصابت کرده بود که احتمالاً به دلیل وجود فلز یا مواد معدنی در خاک آن نقطه بوده است.
-
بچهها از آن اتفاق چه چیزی به یاد دارند؟
بچهها به دلیل آنکه صورتشان به بدن پدر چسبیده بود، نور صاعقه را ندیدند و از شدت خطر واقعی بیخبر ماندند. آنها تنها باران ناگهانی و خیس شدن را تجربه کردند و پس از رسیدن به خانه، ماجرا را به عنوان یک گردش پرماجرا تلقی کردند.
